خرید بک لینک
سلام به همه دوستان عزیزتر از جان...راستش همچنان تحریریه نتونسته نیروی مناسب بگیره و همچنان من دارم مطلب کار می کنم. واسه همین سرم شلوغه و کمتر می تونم بیام اینجا. دلم برای همگی تون تنگ شده ...خب از کج

برچسب: نویسنده: میلاد سامانی تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 12:04

خب خداروشکر دیگه امواج منفی از خونه ما دور شدن. همه چی اوکی شد ...همسر تماس گرفت با تعمیرکار که زمانی بیا که خودم باشم. می ترسید بیاد من حلق آویزش کنم... این بود که باهاش هماهنگ کرد و مردک اومد و گندی

برچسب: نویسنده: میلاد سامانی تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 12:04

خب اینروزها کمی درگیر مامان بودم... البته با خواهرا نوبتی ازش نگهداری می کنیم. ولی وقتی پیشش هستم همه ش غصه می خورم که چه قدر تحلیل رفته. چقدر این آلزایمر لعنتی داره اذیتش می کنه. چقد کم حرف شده. و جا

برچسب: نویسنده: میلاد سامانی تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 12:04

راستش مدتی درگیر تغییر اتاق خوابها از موکت و پرده و دیوار بودم تا مجددا عود کردن مشکل گردنم...مربی مهربونم یک دکتر کایروپرکتیک معرفی کرد و 13 جلسه تحت درمان بودم... دکتر خوبیه، کارش رو بلده. بسیار نتی

برچسب: نویسنده: میلاد سامانی تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 12:04

این چند روز اخیر که پسرم عکس می فرسته انقدر شاد و خوشحاله که نگو! منم که همش در تدارک بودم . انشالا فردا شب می رسن ایران... در پوست خود نمی گنجم.آخر هفته یه سری وسایل رو از خونه پسرم انتقال دادیم خونه

برچسب: نویسنده: میلاد سامانی تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 12:04

این سه هفته که پسرم اومده بود برام مثل برق گذشت... حتی نشد یه سفر با هم بریم. چون باید تو این مدت خونه ش رو تخلیه کنیم که اجاره بده و کمکی باشه برای پرداخت اجاره خونه اونور آب... یه پام اینجا بود که آ

برچسب: نویسنده: میلاد سامانی تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 12:04

صفحه بندی